تبليغاتX
کولاک
حقیقتی به نام زندگی



وقتی با دید انرژی به هستی نگاه كنیم می توانیم خیلی از ناشناخته ها را كشف و برای تمام عجایب دلیل بیاوریم . البته این نكته بسیار ضروری است كه بدانیم : ما هیچگاه نمی توانیم بگوییم طرز فكر خاصی عین واقعیت است و طبیعت دقیقا از همین قانون پیروی می كند زیرا انیشتین می گوید : " جهان هستی مانند ساعتی است كه بر روی دیوار نصب شده است ما هیچگاه نمی توانیم به درون ساعت نگاه كنیم ما از شواهد و قرائنی كه وجود دارد ( مثل عقربه ها و اعداد روی صفحه ) و از رفتاری كه جهان دارد مثل حركت عقربه ها قانون درونی آنرا حدس میزنیم اما هیچ گاه نمی توانیم بگوییم كه دقیقا داخل ساعت همانطور كه ما حدس زده ایم كار می كند . ما فقط باید دستگاهی را بوجود آوریم كه جهان هستی آن را تایید كند . این دستگاه یكتا نیست ، بلكه می توان بیشمار دستگاه ایجاد كرد كه طبیعت هم با همه آنها سازگار باشد و ما تنها می توانیم نسبت به دستگاه خاصی بگوییم كه فلان چیز صحیح و فلان چیز غلط است . " و این همان نظریه نسبیت انیشتین است كه در بسیار ساده شده است . بنابر این ما همیشه بدنبال آن هستیم كه دستگاهی را بوجود آوریم كه جواب خیلی از سوالهای ما را داشته باشد و تا به امروز انرژی اكثر آنچه كه در سالهای پیش عجایب خوانده شده است را پاسخ داده است مثل كارهای عجیبی كه مرتاض های هندی انجام می دهند . تنها كاری كه مرتاض ها انجام می دهند بالا بردن ارتعاشات بدن و ذهن است . به خاطر همین می توانند حتی از دیوار رد شوند اجسام مختلفی را بدون درد و خونریزی وارد بدن كنند زیرا ارتعاشات خود را بالا برده اند و بدن تبدیل به یك ماده با انرژی بسیار بالا شده است و بنابراین عكس العمل ها و رفتار متفاوتی را از خود نشان می دهد . اما چطور می شود ارتعاش را بالا برد . این مسئله بحث بسیاری دارد كه در این جا در یك یا دو صفحه نمی توان گفت فقط می توان به این نكته اشاره كرد كه یكی از راهها تمركز كردن است .

حال می پردازیم به تیتر مطلب .
خیلی وقتها وقتی به چیزی كه معتقد هستیم به سرمان می آید مثلا معتقدیم كه بعد از هر خنده گریه هست . این باعث می شود كه ناخودآگاه ما انرژی هایی از خود ساتع كند كه در جهان هستی تاثیر گذار باشد . ناخودآگاه دوست دارد ما را به سمتی ببرد كه ما معتقد به ان هستیم بنابر این ما را به سمت گریه كردن می كشاند و ما در تمام لحظات بدون اینكه خودمان بدانیم به سمت گریه كردن سوق پیدا می كنیم كه در نهایت علت آنرا پیدا می كنیم (نا خودآگاه آنرا پیدا می كند ) و گریه می كنیم انرژی افكار ما در محیط پخش می شود و روی همه چیز تاثیر می گذارد . احتمالا حتما برای شما پیش آمده كه از محل و یا مكانی متنفر باشید و دوست نداشته باشید كه به آنجا بروید این مسئله دقیقا به خاطر وجود انرژی های منفی موجود در آنجا است كه روی شما تاثیر گذاشته و شما به صورت ناخودآگاه از آنجا فراری می شوید . و هزاران پدیده دیگر كه علت همه آنها انرژی است . در مورد شانس هم همینطور است :

وقتی ما احساس كنیم خوش شانس هستیم بر روی محیط و جهان هستی تاثیر می گذاریم . فكر ما احساس ما و باور های ما باعث می شود انرژی هایی در دنیا پخش شود كه ما را به سمت خوش شانسی هدایت كند . و همین طور هم بدشانسی هر انسانی كه معتقد است بسیار بد شانس است همیشه بدشانسی می آورد . بین افرادی كه می شناسیم خیلی ها را می بینیم كه به بدشانسی خود معتقد هستند و همچنان بد شانسی می آورند .
بهتر است از این به بعد فكر كنیم خوش شانسیم . بهر حال اگر هم هیچ تاثیری نداشته باشد این فایده را دارد كه روحیه بهتری برای زندگی داریم و در خیلی از موقعیتها از اعتماد به نفس بهتری برخوردار خواهیم بود .

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:27  توسط شهرزاد | 
سلام

دلتنگم امشب.از بازی های سرنوشت دلگیرم.این نا کجا آباد

بسیار با آدمی بازی می کند.

نه اینکه هر که با خدا تر در رنج و غم گرفتار تر.این دوست چرا

سر ناسازی با ما دارد .

  هر چه تلاش برای انسان بودن می کنیم شرایط ها سخت تر و

افسار درد تنگ تر.

دلتگم دلتنگ .برای چه؟ برای خودم خودی که زمانه عجیب ترین

انتخاب و حادثه برایش طراحی  می کند هر چه با طرحش می

سازیم و خم به ابرو نمی آوریم طرحی می کشد که به جای 

خم ابرو ،کمر را بشکند .ما بازبه شکرانه جواب می گوییم و لی او شلاق

 رنج بر تن ما میکشد که آه بگوییم. آن گاه که آه و ناله از دل بر

می خیزد گویی شادش می کنیم چون چند صباحی آسوده مان

می گذارد.مانده ام با این دهر پر فریب چگونه باشم ؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 21:44  توسط شهرزاد | 

سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم. زخمی که به دشنه ای تیز، پدر ، برایم به یادگار گذاشته است.

هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم.

پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو برابر هیچ کیکاووسی ، گردن کج نکنم. و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده ، خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان. زیرا درد است که مرد، می زاید و زخم است که انسان می آفریند.

پدرم گفته است : قدر هر آدمی به عمق زخم های اوست. پس زخم هایت را گرامی دار. زخم های کوچک را نوشدارویی اندک بس است ، تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد، و هیچ نوشدارویی ، شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق تنها در دستان اوست.

او که نامش خداوند است.

پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر.

اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او که نوشدارو دارد، دست هایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را که دوست تر دارد ، بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد!

زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد.من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم ! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم، زیرا به یادم می آورد که سنگ نیستم ، چوب نیستم ، خشت و خاک نیستم، که انسانم.

پدرم وصیت کرده است و گفته است: از جانت دست بردار. از زخمت اما نه ، زیرا اگر زخمی نباشد، دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی، عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی ، خدایی نخواهی داشت…

دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم، که این زخم عشق است و عشق، میراث پدر علیه السلام است.


عرفان نظر آهاری

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:42  توسط شهرزاد | 
                               برای قلب های تنها

  این همه دل تنهایند و به دنبال دلی می گردند که دیگر تنها نباشند چرا؟

 چرا وقتی همدمی می یابند در نگهداریش کوشا نیستند؟

 اگر به دنبال چرا باشیم و به حقیقتی برسیم که همه ی ما بدانجا رسیدیم

 که تحمل دیگری را نداریم و داد از بی وفایی ها و انواع مشکلات روحی

 را می زنیم که  تنهایی را بهتر از با دیگری بودن می دانیم

 پس......................ما جز کدامین هستیم که دیگران هم مثل ما به

 نتیجه مشابه ما رسیده اند؟

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:45  توسط شهرزاد | 
سلام بر زندگی

سلام بر تو ای عزیز

سلام بر تو که معنی عشق را در قطرات باران....

در نگاه معصومانه ی کودکی............

در محبت بی ریا..........

ودر دوست داشتن بلا شرط یافتی.دوست من همیشه عاشق بمان.

+ نوشته شده در  ساعت 17:36  توسط شهرزاد | 

یادم می آید یک صبح زیبای تابستانی با دوستم تانیا کنار ساحل قدم می زدیم ،عده ای پیاده روی و عده ای هم نرمش می کردند.تانیا گفت:می دانی نام این گروه را چیست؟ گفتم: نه. گفت: گروه می خواهم زنده بمانم.هر دو خندیدیم . به سوی دریا نگریستم و به فکر فرو رفتم .می خواهم زنده بمانم.آیا می خواهیم فقط زنده بمانیم؟یا زنده بمانیم که زندگی کنیم.

بعضی ها فقط زنده اند و نفس می کشندو تلاش شبانه روزی شان برای زنده ماندن است.آنان هیچ گاه معنی زندگی را نمی فهمند و روزی هم با همان اندیشه در حالی که صدها آرزو در دل دارند از دنیا می روند.

زندگی یعنی با صفات خوب کودکانه زیستن

زندگی یعنی عشق به همه ی موجودات اللهی

زندگی یعنی دوست داشتن ودوست داشته شدن

زندگی یعنی لذت ،آرامش،سعادت

زندگی یعنی شور،هیجان،امید

یغنی تکاپو،هیاهو،شب نو ، روز نو ،اندیشه ی نو                             زندگی زیباست ای زیبا پسند             زیبه اندیشان به زیبایی رسند  

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 16:30  توسط شهرزاد | 

دست نوشته های یک کارمند سازمان ملل در مشهد

گفت : من هفت تا شوهر دارم ...


خبرگزاری انتخاب : بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی ””UN”” نصب شده بود.

بر اساس این گزارش به نقل از هفت تیر؛ نویسنده در ادامه مطلبی ذیل عنوان "دست نوشته های یک کارمند سازمان ملل در مشهد" می نویسد: بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم . طبیعی است که اسم ””UN”” و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم.

از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو .بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است .
همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.

یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود .

برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسیدم شما افغانی هستید؟ گفت: نه. گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟ گفت: ایران. مشهد. گفتم: متأسفم. لطفاً تشریف ببرید.

قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طو ل می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك می كردند .

با صدایی گرفته گفت : من كمك می خواهم . با خود گفتم باز این سناریو قرار است تكرار شود . به صندلی تكیه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگوید . می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت . مثل روزهای دیگر . گفت : من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید . با لحن تمسخر آمیز گفتم : خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست كمك كنید . گفت : شوهرم افغانی است . شروع شد . باز هم یك بدبخت دیگر .

دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای كه در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند كارت اقامت بگیرد . رویه اشتباه وزارت كشور . ازدواج شرعی و غیر رسمی . چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج كنند . شرعی ازدواج می كنند . قیمتش هم بین یكصدهزار تا یك میلیون تومان است . به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند . وزارت كشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می كرد كه به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یك افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند . گقتم : كار شما چندان هم سخت نیست . بروید و دادخواست بدهید . دادگاه حكم می دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج می كنند .

گفت : نه می خواهم شما مرا نجات بدهید . گفتم : ما نمی توانیم . بعد با بی حوصلگی گفتم : خوب . بگو مشكل چیست . گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادریم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش می آید . می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد . اگر پسر بودی می توانستی كمك خرج من باشی . منظورش از كمك خرج این است كه می توانستم برایش مواد ببرم . لااقل بدوك می شدم و برایش جنس خوب می آوردم . خلاصه خیلی سر كوفت می زد . زیاد داستان جدیدی نبود . نگاهش كردم . مستقیم و خیره به موزاییك جلوی پایش نگاه می كرد . پاهایش را محكم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند . دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد . ولی دستهایش هم لرزیدند .

تا اینكه غلام سخی آمد . من فقط می توانستم كارهای خانه را بكنم . كسی هم خواستگاری من نمی آمد . ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می كنیم . یك خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم كار می كند تا بتواند خرج ما ومواد بابام رابدهد . غلام سخی آمد پیش پدرم . پدرم مرابراندازكرد وگفت : یك میلیون تومان می خواهم . غلام سخی رفت و فردا با یك بسته تریاك آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق كردند . دیگر هرچه تریاك آورد , پدرم كمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد . غلام سخی مهلت خواست و یك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم . گفتم : خوب اینكه چیز تازه ای نیست . متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد . ما كاری نمی توانیم بكنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می كند بروید و دادخواست طلاق بدهید.

لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسیار دور از من می بیند در حالی كه كمتر از ۳ متر با من فاصله دارد. گفت : حداقل گوش كنید . گفتم : ما وقت گوش كردن نداریم . بفرمایید . به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت : باید گوش كنید . سیگاری آتش زدم و تكیه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد . گفت : من فقط هفته ای یك شب غلام سخی را می بینم . گفتم : آخر این هم شد مشكل ؟ حتما می رود دنبال پخش مواد . گفت : شاید هم برود ولی این مشكل من نیست . گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟ گفت : ۱۹ سال . گفتم : شكر خدا كه عقلت كار می كنه ؟ گفت : نمی دانم . بیش از حد آرام بود . عصبی شده بودم . گفتم : خانم جان . دخترم . زندگی قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را باید در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نیست جدا شو . این كه مشكلی نیست . گفت : نمی دانم . گفتم : پس مشكلت چیه ؟ گفت : من هفت تا شوهر دارم ...

نمی دانستم چه باید بگویم . خشك شدم . اشك از چشمانش سرازیر شد . لرزش پایش بیشتر شد . سرش را به زیر انداخت و ادامه داد . گفت : اوایل فقط می ترسیدم و گریه می كردم . از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ جیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می كردند . گفتم : كتكت می زدنند ؟ گفت : اوهوم . گفتم : همه افغانی هستند ؟ شش تای دیگر ؟ گفت : اوهوم . دیگر تحمل نكرد . هنوز هم دلم می لرزد . گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم . فقط گریه كرد و دستانش می لرزیدند . گفت : به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ ؟ گفت : من كه پول نداشتم . هفت نفر شدیم . نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط . خوب آنها هم حقشان را می خواهند . گفتم : بی رحم بی همه چیز , لااقل به من رحم كن . گفت : رحم كه ما را ارضا نمی كند .

حالا آمده ام شما برای من كاری بكنید . تو را به خدا نجاتم بدهید . دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اینكه چیزی بگویم پدرم مرا با كتك انداخت بیرون . می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد . غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا .I…I بدبخت شده ام . I… Iفقط یك توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهید . بلند شدم. دوست وكیلی داشتم كه درآنجا وكالت می كرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم می پردازم . بلند شد . گفتم : اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم . گفت : كه می تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم . همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد . پیش خود می گفت كه این خائنین كم دردسر دارند . حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند . به آرامی گفتم كه چادرش را بر سرش بیاندازد . وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه ؟ گفت : كه فقط روزی یك وعده غذا می خورد . پیشانی اش عرق كرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم ...

+ نوشته شده در  ساعت 8:27  توسط شهرزاد | 

دست نوشته های یک کارمند سازمان ملل در مشهد

گفت : من هفت تا شوهر دارم ...


خبرگزاری انتخاب : بالای سر در ساختمان محل کار ما تابلوی ””UN”” نصب شده بود.

بر اساس این گزارش به نقل از هفت تیر؛ نویسنده در ادامه مطلبی ذیل عنوان "دست نوشته های یک کارمند سازمان ملل در مشهد" می نویسد: بعنوان مأمور سازمان ملل در شناخت و تشخیص پناهندگان واقعی تحت کنوانسیون ۱۹۵۱ به مشهد رفته بودم . طبیعی است که اسم ””UN”” و سازمان ملل خیلی دهن پر کن است. خیلی ها فکر می کردند ما آنجا نشسته ایم تا صلح جهانی را تأمین کنیم.

از بیرون، همه فکر می کردند داخل آن ساختمان چه خبر است. این که هزاران افغانی به زحمت از کله سحر می آیند و صف می کشند تا بعد از سه روز بتوانند نوبت بگیرند و به داخل بیایند نیز مضاف بر آن شده بود افغانها فکر می کردند بعد از داخل شدن پذیرایی مفصلی می شوند و از آنها پرسیده می شود چه مشکلی دارند حتما بعدش می آیند و از هزار مشکل خود در ایران صحبت می کنند و بعد از آنها پرسیده می شود که کجای دنیا می خواهند بروند حتما آنها می گویند ژنو .بعد ما دست می زنیم و یک خدمتکار با سینی وارد می شود که داخل سینی یک بلیط لوفت هانزا به مقصد ژنو گذاشته شده است .
همکارها و دوست های وزارت کشور هم آنجا بودند. به ما به چشم خائنین وطن فروش نگاه می کردند که می خواهند کشور را ایران افغانی کنند. طبق قوانین کنوانسیون ۱۹۵۱ کسانی که می خواهند ادعای پناهندگی کنند حتماً باید در کشوری خارج از محل زندگی خود این درخواست را بدهند و بسیار طبیعی است که هیچ ایرانی در داخل خاک ایران نمیتواند به دفتر UNHCR مراجعه کند و تقاضای پناهندگی بدهد.

یک روز صبح زود که رفته بودم صلح جهانی را تأمین کنم متوجه شدم کسی که به داخل اتاق مصاحبه آمده یک دختر جوان است که با چادر روی خود را سخت گرفته و سر خود را به زیر انداخته است. خیلی از زنان افغانی وقتی به داخل می آمدند، به همین حال می آمدند و می پرسیدند کدام یک از ما مأمور سازمان ملل است. به مأمورین وزارت کشور اعتماد نداشند. از همکارم خواستم بیرون برود .

برایش توضیح دادم که هرگونه اطلاعی که او به ما بدهد کاملاً محفوظ می ماند و در پرونده های سازمان ملل ضبط شده و بدون اجازه او هیچ استفاده ای از آن نمی شود. با متانت و آرامش و با احترام کامل از او خواستم حداقل صورتش را نشانم بدهد. خیلی راحت چادر را از سرش برداشت. روسری سرش بود. خیلی جوان بود ولی دور چشمانش کبودی می زد و رنگ زرد چهره اش را گرفته بود. به امتحانی ها نمی خورد. حدس زدم باید از فارس های کابل باشد. اسمش را پرسیدم. اگر شروع به صحبت می کرد می توانستم بفهمم اهل کجای افغانستان است ولی آرام و شمرده گفت: من کمک می خواهم. فارسی خودمان را خالص صحبت می کرد. پرسیدم شما افغانی هستید؟ گفت: نه. گفتم: ما فقط برای افغانی ها فعالیت می کنیم. بفرمایید که اهل کدام کشور هستید؟ گفت: ایران. مشهد. گفتم: متأسفم. لطفاً تشریف ببرید.

قبلاً هم چنین اتفاقی افتاده بود. ایرانی هایی که فکر می کردند مأمورین سازمان ملل، کبوترهای صلح هستند که هر کدام یک برگ زیتون بر منقار دارند، می آمدند و از حقوق بشر و غیره شکایت می کردند. کلی طو ل می کشید تا به آنها بفهمانیم سازمان ملل آژانس های مختلف دارد و ما مأمورین کمیساریای عالی سازمان ملل متحد در امور پناهندگان هستیم و آنها دست آخر بلند می شدند و با فحش و ناسزا آنجا را ترك می كردند .

با صدایی گرفته گفت : من كمك می خواهم . با خود گفتم باز این سناریو قرار است تكرار شود . به صندلی تكیه دادم و اجازه دادم مشكلش را بگوید . می گفت و من توضیح می دادم و او می رفت . مثل روزهای دیگر . گفت : من می خواهم مرا از دست شوهرم نجات بدهید . با لحن تمسخر آمیز گفتم : خوب به دادگاه خانواده بروید و درخواست كمك كنید . گفت : شوهرم افغانی است . شروع شد . باز هم یك بدبخت دیگر .

دختران ایرانی فقیر و بیچاره ای كه در ازای پرداخت پول به افغانی ها فروخته می شدند تا مرد افغانی بتواند كارت اقامت بگیرد . رویه اشتباه وزارت كشور . ازدواج شرعی و غیر رسمی . چون افغانی ها نمی توانند رسمی در ایران ازدواج كنند . شرعی ازدواج می كنند . قیمتش هم بین یكصدهزار تا یك میلیون تومان است . به راحتی به محله های فقیر نشین می روند و دختر می خرند . وزارت كشور هم تبعه خودش را این طور حفظ می كرد كه به شوهر اجازه اقامت می داد تا دختر مجبور نشود به افغانستان برود . بدبخت ها نمی دانند با ازدواج با یك افغانی تابعیت ایرانی خود را از دست می دهند . گقتم : كار شما چندان هم سخت نیست . بروید و دادخواست بدهید . دادگاه حكم می دهد و شوهرتان را هم از كشور اخراج می كنند .

گفت : نه می خواهم شما مرا نجات بدهید . گفتم : ما نمی توانیم . بعد با بی حوصلگی گفتم : خوب . بگو مشكل چیست . گفت : پدرم معتاد است . ما هفت تا خواهر و برادریم , من بزرگتر ازهمه هستم. پدرم از من بدش می آید . می گوید دختر فقط بدبختی به بار می آورد . اگر پسر بودی می توانستی كمك خرج من باشی . منظورش از كمك خرج این است كه می توانستم برایش مواد ببرم . لااقل بدوك می شدم و برایش جنس خوب می آوردم . خلاصه خیلی سر كوفت می زد . زیاد داستان جدیدی نبود . نگاهش كردم . مستقیم و خیره به موزاییك جلوی پایش نگاه می كرد . پاهایش را محكم به هم چسبانده بود ولی پاهایش می لرزیدند . دست خود را روی پایش گذاشت تا جلوی لرزش را بگیرد . ولی دستهایش هم لرزیدند .

تا اینكه غلام سخی آمد . من فقط می توانستم كارهای خانه را بكنم . كسی هم خواستگاری من نمی آمد . ما در محله فقیر نشین پشت طلاب زندگی می كنیم . یك خانه خرابه داریم و مادرم در خانه های مردم كار می كند تا بتواند خرج ما ومواد بابام رابدهد . غلام سخی آمد پیش پدرم . پدرم مرابراندازكرد وگفت : یك میلیون تومان می خواهم . غلام سخی رفت و فردا با یك بسته تریاك آمد . با هم چانه زدند و سر هفتصدهزار تومان توافق كردند . دیگر هرچه تریاك آورد , پدرم كمتر از هفتصدهزار تومان رضایت نداد . غلام سخی مهلت خواست و یك هفته بعد آمد و پول را داد و من نزد صلای محله به عقد غلام در آمدم . گفتم : خوب اینكه چیز تازه ای نیست . متاسفانه به دلیل رویه غلط اداره اتباع امور خارجه و جهل مردم این اتفاق زیاد می افتد . ما كاری نمی توانیم بكنیم ولی حداقل دادگستری خوب عمل می كند بروید و دادخواست طلاق بدهید.

لحظه ای چشم در چشم من دوخت و چیزی نگفت در عمق چشمانش خواندم كه خود را بسیار دور از من می بیند در حالی كه كمتر از ۳ متر با من فاصله دارد. گفت : حداقل گوش كنید . گفتم : ما وقت گوش كردن نداریم . بفرمایید . به چشمانم زل زد و با بغضی فرو خورده گفت : باید گوش كنید . سیگاری آتش زدم و تكیه دادم و با دست اشاره كردم كه ادامه دهد . گفت : من فقط هفته ای یك شب غلام سخی را می بینم . گفتم : آخر این هم شد مشكل ؟ حتما می رود دنبال پخش مواد . گفت : شاید هم برود ولی این مشكل من نیست . گفتم : خانم دست بردار . چند سالته ؟ گفت : ۱۹ سال . گفتم : شكر خدا كه عقلت كار می كنه ؟ گفت : نمی دانم . بیش از حد آرام بود . عصبی شده بودم . گفتم : خانم جان . دخترم . زندگی قواعد خاص خودش را دارد . شوهر را باید در خانه نگهداشت . اگر هم سر به راه نیست جدا شو . این كه مشكلی نیست . گفت : نمی دانم . گفتم : پس مشكلت چیه ؟ گفت : من هفت تا شوهر دارم ...

نمی دانستم چه باید بگویم . خشك شدم . اشك از چشمانش سرازیر شد . لرزش پایش بیشتر شد . سرش را به زیر انداخت و ادامه داد . گفت : اوایل فقط می ترسیدم و گریه می كردم . از خود غلام سخی هم می ترسیدم ولی وقتی شبهای بعد آدمهای دیگر آمدند نمی توانستم هیچ جیز بگویم یا خفه می شدم یا خفه ام می كردند . گفتم : كتكت می زدنند ؟ گفت : اوهوم . گفتم : همه افغانی هستند ؟ شش تای دیگر ؟ گفت : اوهوم . دیگر تحمل نكرد . هنوز هم دلم می لرزد . گریه به این تلخی تا به حال ندیده بودم . فقط گریه كرد و دستانش می لرزیدند . گفت : به غلام سخی گفتم چرا پدر سگ ؟ گفت : من كه پول نداشتم . هفت نفر شدیم . نفری صد هزار تومان گذاشتیم وسط . خوب آنها هم حقشان را می خواهند . گفتم : بی رحم بی همه چیز , لااقل به من رحم كن . گفت : رحم كه ما را ارضا نمی كند .

حالا آمده ام شما برای من كاری بكنید . تو را به خدا نجاتم بدهید . دوبار رفتم قهر به خانه , قبل از اینكه چیزی بگویم پدرم مرا با كتك انداخت بیرون . می ترسید غلام سخی بیاید و پولش را پس بگیرد . غلام سخی مرا می آورد به خانه و دوباره همان قضایا .I…I بدبخت شده ام . I… Iفقط یك توده گوشت و استخوان شده ام . تو را به خدا نجاتم بدهید . بلند شدم. دوست وكیلی داشتم كه درآنجا وكالت می كرد. با موبایل بهش زنگ زدم وگفتم یك مشكل خاص دارم و تمام حق الوكاله اش را خودم می پردازم . بلند شد . گفتم : اگر نمی تواند راه برود اجازه بدهد آمبولانس خبر كنم . گفت : كه می تواند راه برود . با هم آهسته از اتاق بیرون رفتیم . همكارم اداره اتباعم با اخم به من نگاه كرد . پیش خود می گفت كه این خائنین كم دردسر دارند . حالا زن افغانی را هم با خود بیرون می برند . به آرامی گفتم كه چادرش را بر سرش بیاندازد . وقتی از پله ها می رفتیم از او پرسیدم صبحانه خورده است یا نه ؟ گفت : كه فقط روزی یك وعده غذا می خورد . پیشانی اش عرق كرده بود . آهسته گفت : من حامله هستم ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  ساعت 8:21  توسط شهرزاد | 

                       گنج سعادت درون ماست

همه ی ما به دنبال خوشبختی و سعادت هستیم. عده ای آن را در پروت می دانند، به دنبالش می دوند ، بیش از نیمی از عمر خویش را سپری می کنند تا به آن برسند. می یابند اما مایوس و نا امید می شوند چون می بینند با آن به سعادت و آرامشی که به دنبالش بودند نرسیده اند بلکه مقدار آرامشی را هم که داشتند از دست داده اند.

عده ای به دنبال مقام ، عمری دست و پا می زنند.در پشت میز مقام می نشینند اما خسته از زندگی  و دلی افسرده دارند و تازه پی می برند که لذت سعادت در مقام نیست.

وهر کس بنا به فکر خویش در جست و جوی سعادت، عمری را به باد دهر می دهند و وقتی به خود می آیند که زمانی بیش برای زیستن نمانده و خسته و مانده ازراه،ناله سر می دهند همانند نوای غمگین نی آهنگ جفا و بد عهدی مردم و روزگار را می نوازند، غافل از این که راه را به اشتباه رفته اند و آن چه که در درون خویش بوده در بیرون به دنبالش بوده اند.

درون سینه ی ما آرامش و سعادت هست و کلید رسیدن به آن چند نکته ی بسیار ظریف ولی مهم ،وهمان اینکه:

_ درون سینه را همیشه دور از آلودگی ها نگه داریم.آلودگی از هر چه که هست،کینه ،ریا،حسادت و.......

_ به دنبال آنانی بگردیم و همنشینی کنیم که آرامش و صفای باطن دارند و از رفتار و سکناتشان معلوم و مشهود است.از آنان بیاموزیم و پند بگیریم نه آن که خود به دنبال همه ی تجربه ها باشیم چون عمر آدمی کوتاه است و تجارب بسی وسیع.

_ به ظاهر خوش و تجملات افراد با حسرت ننگریم که بسیار فریبنده است که بیشتر چیزها که به ظاهر خوش و دلفریب است در درون ناخوشی و دل رنجور است و زمان خوش بودن با این ظواهر خوش و دل فریبنده بسیار کم است به سرابی می ماند که حسرت آفرینی میکند. حسادت به دارایی ها و تجملات دیگران ، عامل بیماری دل می گردد و جلا و شفافیت قلب را می دزدد.

_ اما، آن چه که از همه مهم تر است این که با الله انس بگیریم و نوری از عشق او را که  در درون سینه ی همه ی ما انسان هاهست را منور سازیم که رمز اصلی آرامش دردرون سینه هاست.((که با یاد و ذکر او ، قلب ها آرام گیرد.

_آن چه در درون اندیشه ی ماست با اعمال بیرونی یکی کنیم ،آن گاه که دیگر دو گانگی در ما نباشد به اصل خویش می رسیم با آن ذات مقدس اللهی یکی می گردیم و آرامش و خوشبختی را با تمام وجود احساس می کنیم .

_ از بزرگان دین وبزرگان معرفت و .....پندها بپذیریم و سطح آگاهی را بالا بریم.مطالعه کنیم و در خلوت خود ساعت ها بیاندیشیم ، با خو د صادق باشیم.از نادانی ها اشتباهاتی که در حقتان انجام می شود ناراحت نشوید و تلاش کنید که در دل نگه ندارید و به دست فراموشی بسپارید. همه ی انسان ها به آگاهی نمی رسند و حتی من و شما هم آگاهی ما کامل نیست و در خیلی موارد باعث رنجش دیگران می شویم و خود را حق به جانب می دانیم .بنا بر این گذشت بهترین وسیله برای شاد ماندن است.به یاد بیاورید که زمانی که تجربه و آگاهی امروز را نداشتید ، افراد زیادی را به خاطر ناآگاهیخود رنجاندید و چه بسا که هنوز هم در بعضی موارد نا آگاهانه عمل می کنید و در اشتباه نفس خود در حال آزردن دل هایی هستید.

_ از افراد نادان و نا آگاه و اشخاص بی حرمت دوری کنید و گاهی به سلامی و تبسمی بسنده نمایید،زیرا آنان به ظلمی که به خلق روا می دارند آگاه نیستندو جاهل به حوادث روزگار و ضربه ها و مصیبت ها هم امکان عاقل شدنشان اندک است،مگر به جایی رسند که از خویشتن خویش به ستوه آیند و خود برای خودسازی اقدام نمایند.

_ به دیگران خدمت کنید و لبی را به خنده وا کنید ، قلبی را از اندوه دور نمایید.

_ به اینجا که رسیدید،نیمی از راه را پیموده اید و نیم دیگررا ازطریق شهود خواهید یافتو لذت سعادت را در درون خویش خواهید چشید.چیزی از بیرون مایه ی آزار ما نمی گردد هر چه هست از درون ما و اندیشه ی ما سرچشمه می گیرد.

        سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد        آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

 

+ نوشته شده در  ساعت 13:0  توسط شهرزاد | 

".......... اگر باور کنی، ناباور هم خواهی بود. هیچکس نمی تواند بدون ناباوری، باور داشته باشد. بگذار یک بار و برای همیشه روشن شود: هیچکس نمی تواند بدون ناباوری، باور کند. هر باور پوششی است برای ناباوری.

 

باور فقط یک پیرامون است برای مرکزی به نام تردید؛ چون تردید وجود دارد، شما باور ایجاد می کنید. تردید آزاردهنده است، دردناک است. چون تردید یک زخم است، آزار می دهد، تو را وادار می کند که تهی بودن درونت را، جهلت را احساس کنی. می خواهی آن را بپوشانی. ولی آیا فکر می کنی که با پوشاندن آن زخم با یک گل سرخ، دردی دوا خواهد شد؟ آیا فکر می کنی که آن گل سرخ می تواند آن زخم را ازبین ببرد؟ درست عکس این است!
دیر یا زود آن گل سرخ بوی تعفن آن زخم را به خودش خواهد گرفت. به سبب همان گل سرخ آن زخم بهبود نخواهد یافت؛ درواقع به دلیل آن زخم گل سرخ ازبین خواهد رفت.

 

و شاید بتوانی کسی را که از بیرون نگاه می کند فریب بدهی __همسایگان شاید فکر کنند که گل سرخ وجود دارد و زخمی وجود ندارد__ ولی چگونه می توانی خودت را فریب بدهی؟ این غیرممکن است. هیچکس نمی تواند خودش را فریب دهد، جایی در اعماق وجود تو
می دانی، باید بدانی که آن زخم وجود دارد و تو آن را در پشت یک گل سرخ پنهان کرده ای. و تو می دانی که آن گل سرخ یک چیز قراردادی است: در درونت رشد نکرده است، آن را از بیرون چیده ای؛ درحالی که آن زخم در درونت رشد کرده، آن را از بیرون نچیده ای.

 

کودک تردید را با خودش می آورد __تردید درونی امری طبیعی است. به سبب تردید است که او سوال می کند وجویا می شود. برای یک پیاده روی صبحگاهی همراه با یک کودک به جنگل برو. او چنان زیاد سوال می کند که حوصله ات سر می رود و می خواهی به او بگویی که خفه شود! ولی او به پرسیدن ادامه می دهد.

 

این سوال ها از کجا می آیند؟ برای کودک طبیعی هستند. تردید یک توان درونی است: این تنها راهی است که کودک می تواند جویا شود و جست و جو و تحقیق کند. هیچ اشکالی در آن نیست. کشیشان شما یک دروغ به شما گفته اند که شک و تردید اشتباه و خطا است. هیچ اشکال و ایرادی در شک کردن و تردید داشتن وجود ندارد. طبیعی است و باید پذیرفته شود و مورد احترام قرار گیرد. اگر به تردید هایت احترام بگذاری، دیگر یک زخم نیست: وقتی آن را طرد کنی، به یک زخم تبدیل می شود.

 

بگذار این نکته روشن بشود: تردید به خودی خودش یک زخم نیست. یک کمک بزرگ است، زیرا تو را یک ماجراجو و مکتشف می سازد. تو را در پی حقیقت به دورترین ستارگان
می برد، تو را یک زایر می سازد. تردید داشتن ناسالم نیست. تردید زیباست، شک کردن معصوم است و طبیعی است. ولی کشیشان در طول اعصار آن را محکوم کرده اند. به سبب محکوم سازی آنان، آن تردید که می توانست شکوفایی توکل و اعتماد شود، یک زخم متعفن گشته است. هرچیزی را که محکوم کنی یک زخم می شود، هرچیزی را که طرد کنی یک زخم می شود.

+ نوشته شده در  ساعت 10:28  توسط شهرزاد |